امشب دوباره چشم پر از ماتم خدا
لبریز از نوازش باران نم نم است
امشب خیال پنجره از یک سکوت سرد
از یک شروع تلخ پر از اشک شبنم است
امشب شقایق از نفس سرخ آسمان
پر آب و رنگ چون دل خونین آدم است
امشب دوباره یاس سپید از ورای خاک
سر راست کرده از نفخ صور ماتم است
امشب سپیده پر زند از بام آرزو
قلب فلک شکسته چو گلدان عالم است
امشب هوا گرفته چو دل های مردمان
«سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است»
امشب دوباره خنده ی شوم یزیدیان
پیچیده در فضا چو لهیب جهنم است
امشب دگر زمانه ی رفتن فرا رسید
ای دل به هوش باش که امشب محرم است
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:58  توسط احمد رحیمی فرد
|

سلام. غزلی مربوط به گذشته:
ای کـه بـه یــاد منی بـه یــاد تـو هستـم
هر نـفـس از عـطـر خـاطـرات تـو مـسـتـم
گـرچـه فــلـک نــقـش بـر جـدایـی مـا زد
هـیـچ نـشـد از خـیــال وصــل گـسـستـم
شک به دلم نیست کاین فراق زمانی است
زود بـود تـــا رســد بـه دسـت تـو دسـتـم
بــی هــوس کـوی یـــار هـیــچ نــبــاشـم
با طـلـب روی دوست ایـن هـمـه هـستم
گـرچـه نـبـودی بـه قـاب مـنـظـر چـشـمـم
هـیــچ گـه از دیـدن تــو چـشـم نـبـسـتـم
می شـود ایـن مـهـر خـود کـلـیـد مـعـمـا
می کـنـد این عشق خود خـدای پـرستم
توضیح: مصراع اول از فریدون مشیری است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:33  توسط احمد رحیمی فرد
|
دیگر توان ماندنِ در این زمانه نیست
دیگر برای از تو سرودن بهانه نیست
شاید زمان مرگ اساطیر بودن است
جایی برای مثنوی عاشقانه نیست
سکه است کار مرگ، در اینجا دگر کسی
در آرزوی زندگی جاودانه نیست
فریاد با سکوت تفاوت نمی کند
وقتی کسی مخاطب آه شبانه نیست
عاشق دروغ، عشق دروغ و وفا دروغ
دیگر زمان گفتن از این دام و دانه نیست
سرخی سیب سرخ و سپیدی روی ماه
در چشم ها به غیر فسون و فسانه نیست
گاهی به پیشواز غزل می روم، ولی
در دشت خاطرم اثری از جوانه نیست
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:59  توسط احمد رحیمی فرد
|
آمـدی در خـواب من تـا ایـنکه بیـدارم کنی
مست در تـنهایی ام شاید تو هشیارم کنی
می روم چون مـوج اما رفتنم از هست نیـست
نیـستی را هست می سازم چو دادارم کنی
ذکر منصوری به لب دارم ولی باطن تهی است
ادعــایــی کـرده ام شـایــد تــو بـردارم کنی
در حصار خویشتن خواهی اسیـرم روز و شب
از تـو می خـواهم به درد خود گرفتارم کنی
بـوتـه هـای هــرز بــسیــار است اما یــار من
لــطـف تــو بـسیـار گردد گر سپـیـدارم کنی
عاقبت تـقدیـر من در دست با تـدبیـر تست
یـا بـه مـه زنـجیر سازی یا بـه مه یـارم کنی
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:19  توسط احمد رحیمی فرد
|
سلام بر همه ی دوستان.
این شعر مربوط به ۴ - ۳ سال پیش است. چشم به راه نظرات ارزشمند و دقیق شما هستم...
شده سهم ما زین جهان قشنگ
فقط جنگ و آوای شوم تفنگ
سه ساله شراب خوش زندگی
ز بیداد در کام ما شد شرنگ
کجا رفت زیبایی زندگی
چه شد آن همه جلوه های قشنگ
ندارد دگر آدمیت بها
فقط مانده زان اندکی آب و رنگ
برِ شیشه ی نازک عاشقی
نیاید پیاپی به جز پاره سنگ
دگر هیچ کس پیرو عشق نیست
همه تحت فرمان تریاک و بنگ
زمینی که بهر بشر خلق شد
شده عرصه ی جبر شیر و پلنگ
دگر جای عاشق شدن نیست، دل
بیا پر بگیریم زین جای تنگ
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:45  توسط احمد رحیمی فرد
|